سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یار» ثبت شده است

برزیگری قدیمی در چشم من تو را کاشت

با قطره های اشکم شوری جوانه افراشت

در جستجوی کویت با پا و سر دویدم

دستم به سوی یاری، هر مار یار پنداشت

السَحِر و السَحِیرم1 بین پا برهنه راهی

راهی به جز ره تو این پای من مپنداشت

انگار آشنایی از من تو را جدایی

این غم، غم جدایی بر روی هم بیانباشت

در بند ماندگارم سَجّان2 من تو هستی

این سجده گاه و مهرت سَجّاد را نگه داشت

 

تابستان 87

 

1. در اصطلاح کسی که از فرت دویدن به نفس نفس افتاده باشد .

2. زندانبان

 

در غمت یار کمر تا شده است
رفته آدینه و فردا شده است
فصل بی تو گل فکرم یخ بست
بی تو روزم شب یلدا شده است