سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر نو» ثبت شده است

مرد تنها

جغد تاریکی خود را می راند

در خودش پنهان بود

در سراشیبی یک روز پر از رفتن خود

پرده ی شب به زمین دوخته بود

دست او در پی او نالان گفت:

مگر امروز برایم خوش رنگی است

شده اینجا ویران،

چشم تو در شب من بد رنگی است

خانه ها پنجره ها شان همه در بند است

دست او بالا رفت

و صدایش لرزان،

و کلوخی که در آن تاریکی

روی تاریکی نمناک خودش می غلتید

همچنان او می راند

بی خبر او می خواند .

 

زمستان 68 - روستای قره قشلاق قوری چای

 

پر پرواز و پریدن همه آغاز کنید

چه کسی بود به من گفت بخوان ؟!

که بخوان سوره ی آغاز شدن

یخ دل آب کنید

دل پژمرده ی تان را همه سیراب کنید

سر این سفره ی شب

روشنایی شده مهمان

شب سردی است؛

ولی پنجره ها باز کنید

شب اخموی زمین،

دل شب، شب پره ای

لب فانوس شما سیر شود

زن آن خانه ی تان پیر شود

پر پرواز و پریدن همه آغاز کنید .

 روستای قره قشلاق - آذر ماه 86

دکلمه آیه های زمینی

صداقت آینه ای خوب می دانی
نشانده ام بوسه به روی تو پنهانی


به شوق دیدن رویت دلم هوایی شد
هوای قافیه ها به سمت پریشانی


نهال سبز حضورت به ریشه در خاکم
برای باغ محبت ترنم بارانی


زلالِ چشمه یِ چشمت همیشه شیرین است
بیا به داد من این گلوی عطشانی


دقیقه های سکوتم به رنگ تنهایی
نوشتم عاشقانه در شبی زمستانی


بیا دو دست دعا را به آسمان بخشیم
در این لحظه های قشنگ عرفانی


به قطره قطره ی اشکم خیس شد کاغذ
در آخر شعرم به مصرع پایانی .

 

مشهد مقدس - 88/11/18

امروز بچه ها

یک فصل تازه شد

با دست های سرد

با باد خوش زبان

او مهر مهربان

اینجا چه گرمِ گرم،

آنجا چه سردِ سرد،

بیرون این کلاس

درسی دوباره شد

یک برگ منتظر

یک رنگ تازه داشت

سبزی به رخ نداشت

او زردِ زردِ زرد

پیراهنی جدید

بادی که می وزید

در پشت این نگاه

حرفی دوباره داشت

او تاب خورد و رفت

با دوستان خود

مهمان خاک شد

او منتظر نشست

ناگاه یک نفر،

شاید که بی خبر

پا بر رخش گذاشت

پا روی آن نگاه

خش خش کنان شکست

پیمان کهنه را

با خاک او ببست

پیمان تازه را .

 

قره قشلاق - مهر 86

 

طرح گرمای دلم

                        روی تاریکی و سرمای زمین می ریزد

شعله ی سبز خیالم سرریز

آسمان شده سرریز از فجر

نقطه های دل او پنهان نیست

و چقدر فاصله ها نزدیک است

و اگر روی دلش دست کشم

ممکن است لق بشود

                              و بیافتد به زمین

و چه زیبا می شد

روی سجاده ی شب

                          می شود سجده ی بارانی شد!

 

86 - روستای قره قشلاق قوری چای