سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زمان» ثبت شده است

 

تا به دریای دلت آب روانی بودم

در پی چرخ زمان پای دوانی بودم

کودکی رفت که از سیب رسیدن پرسد

پیر آن شهر شدم گرچه جوانی بودم .

 

                                                            1396/02/08

 

روی در کوی دبستان، رفتم .

خانه ها در راهش

               همه شان خالی بود

سبزه ها شان تاریک

تکّه نوری دیدم

روی دیوارش چیدم

خانه هاشان بیدار

            همه شان بی دیوار

سایه ها دیوار شدند

سایه ها خواب به من می دادند

من به آنها مهتاب

سایه ها روشن و بی خواب شدند

روشنی دور شد و من به کنارش رفتم

ناگهان، یکسره آنجا همه جا ابری شد؛

بارید

در مسیر بارانی، قطره هایی تشنه

جرعه آبی دادم، همه سیراب شدند

قطره ها باریدند

           همه در وسعت تنهایی من،

جوشیدند؛

چشمه هایی که در آن تازه هنوز

پیچ و خم های گل پیچک من

پشت دیوار زمان

روی دیوار زمین

زیر دیوار خودم پنهان بود .

09/09/89