سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روستای قره قشلاق قوری چای» ثبت شده است

امروز بچه ها

یک فصل تازه شد

با دست های سرد

با باد خوش زبان

او مهر مهربان

اینجا چه گرمِ گرم،

آنجا چه سردِ سرد،

بیرون این کلاس

درسی دوباره شد

یک برگ منتظر

یک رنگ تازه داشت

سبزی به رخ نداشت

او زردِ زردِ زرد

پیراهنی جدید

بادی که می وزید

در پشت این نگاه

حرفی دوباره داشت

او تاب خورد و رفت

با دوستان خود

مهمان خاک شد

او منتظر نشست

ناگاه یک نفر،

شاید که بی خبر

پا بر رخش گذاشت

پا روی آن نگاه

خش خش کنان شکست

پیمان کهنه را

با خاک او ببست

پیمان تازه را .

 

قره قشلاق - مهر 86

 

طرح گرمای دلم

                        روی تاریکی و سرمای زمین می ریزد

شعله ی سبز خیالم سرریز

آسمان شده سرریز از فجر

نقطه های دل او پنهان نیست

و چقدر فاصله ها نزدیک است

و اگر روی دلش دست کشم

ممکن است لق بشود

                              و بیافتد به زمین

و چه زیبا می شد

روی سجاده ی شب

                          می شود سجده ی بارانی شد!

 

86 - روستای قره قشلاق قوری چای