سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دبیری» ثبت شده است

سجاد سیفی


زودتر باید رفت
       به کلاسی که همین اطراف است
کف آن سیمان نیست
و چقدر از نفس سرد زمین دورتر است
دورتر نیست از اینجا،
              آنجاست!
روی آن کوه که در دفتر نقاشی ما زیبا شد؛
پشت این خانه ی من،
              داخل مدرسه ی ما

گرمی فصل کلاس

           که در آنجا کودکان آب به هم می پاشند
و چه نزدیک به ما واژه ی آب
وقت تبخیر نگاه
می شود ابر شد،

خنده چکید؛
می شود بالا رفت
از چناری که در این نزدیکی است
و چناری که در آن سوی، تر است؛
می شود نسخه ی اصلی برداشت
                      و بیاویخت به یاد
می شود کودکی در وزش باد شنید
که برای دل خود می خواند
صفحه ی سربی یک حادثه را
و به گل می گوید:
            چه زمین کوتاه است؛
مثل این خط کش من زود شکست
زودتر باید رفت .


روستای قره قشلاق - پنجم اردی بهشت 1387