سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواب» ثبت شده است

هر شب رسیده چشم را خواب می خورد

ذهنم به سمت کودکی ام تاب می خورد

ماندم همیشه در عطش چشم آبی ات

این چشمه از کجای دلت آب می خورد

در خاطرم به رستم و سهراب خیره ام        

اشک آمد و کویر تو سیراب می خورد!

بادام تلخ زندگی دو بخش کرد، او

بابا که صورتش به آفتاب می خورد

یادم نرفته سرخی درسی که رد شدیم

سیبی که چیده بودم و بی تاب می خورد

حالا که فصل امتحان شده ، پیشانی من است

در سجده ی کتاب، به این قاب می خورد

                                       1391/12/02

روی در کوی دبستان، رفتم .

خانه ها در راهش

               همه شان خالی بود

سبزه ها شان تاریک

تکّه نوری دیدم

روی دیوارش چیدم

خانه هاشان بیدار

            همه شان بی دیوار

سایه ها دیوار شدند

سایه ها خواب به من می دادند

من به آنها مهتاب

سایه ها روشن و بی خواب شدند

روشنی دور شد و من به کنارش رفتم

ناگهان، یکسره آنجا همه جا ابری شد؛

بارید

در مسیر بارانی، قطره هایی تشنه

جرعه آبی دادم، همه سیراب شدند

قطره ها باریدند

           همه در وسعت تنهایی من،

جوشیدند؛

چشمه هایی که در آن تازه هنوز

پیچ و خم های گل پیچک من

پشت دیوار زمان

روی دیوار زمین

زیر دیوار خودم پنهان بود .

09/09/89

لب روی لبت هر ثمرش یک بوس است

بی تو اما چه ثمر حاصل آن افسوس است

خوش به حال دل شب بوسه به ماهش می زد

بی تو هر شب پس هر خواب پر از کابوس است