سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

مهمانی

جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۱۸ ق.ظ

به نام دوست که هر چه داریم از اوست

با سلام و عرض ادب

امروز روز مبارکی است. هجدهم مرداد ماه یک هزار و سیصد و نود و دو مصادف با اول شوال یک هزار و چهارصدو سی چهار .روز جمعه هست و عید سعید فطر . اگه درست خاطرم باشه حدود چهار سال پیش این شعر رو نوشتم، نوزدهم رمضان بود . هوا سرد نبود، گرم هم نبود . و امروز هم همچنین . کسی منتظرم بود، و امروز هم . من قصد ندارم به صورت حرفه ای وبلاگ نویسی کنم . شاید به عنوان شاعر و یا بهتر عرض کنم ماعر و ... تنها یک تجربه . پر گویی نمی کنم؛  و امروز رابه فال نیک گرفته و شروع می کنم . امیدوارم بنده را از راهنمایی هاتان بی بهره نگذارید.

با تشکر

تقدیم به همه ی عاشقان

 

 

کفش من تا به ابد خالی شد

و نگاهی، چشم زیبای سحر را به درونم بخشید

و دلم خواب شدیدی به دلش راه نداد

روی بیداری ماند

کشور بیتاب دلم، پر شد از شهر خدا            

شاخه ی مو به من آویزان شد

او چقدر پر بار است

و من از نور علی نور پرم

چشم هایم جاری است

چه صفایی دارد، فجر

وقت رفتن حالاست

اتوبوس لب من پر جمعیت واژه همه زیبایی هاست .

 

*

 

واژه هایم تاریک

و کسی می آید

واژه هایش نور است

من خریدار فقط واژه ی نور

 

*

 

واژه ها را بردار    

                    و به اکسیر وجودش بسپار

و بیا

      با تلاوت عشق را گوش کنیم

همه با عشق پریم .

 

 *

 

نکند جا ماندیم

پس بیا تا برویم

پرده را بشکافیم

پنجره باز کنیم

پشت هر پنجره ای وسعت باز حیاتی است به اندازه او

روی هر ذائقه واقع نشویم

دست احساس نوازشگر خود را به حقیقت بزنیم

جریان را

و نفس را

سمت یک قافله از درک بشارت بدهیم

وقت رفتن شده

باید برسیم

و نهال دل خود برداریم

و بکاریم تا اوج

                   تا خود دست خدا

                                       تا فرج

                                                  تا شب وصل .

و چه روز است امشب

پس بیا تا برویم

آسمان راه علی(ع) را به زمین پل زده پیوند دهیم.

 

*

 

آبی نور نگاهش جاری است

چشمه آن سوی تر است

کرت خشکیده کمی، تر

سبز

برگ شویم .

 *

میوه ها در طلب سرخ رسیدن دست در شاخه ی نور

ما همه منتظریم

صبح فردا همه جا مهمانی است .

نوزدهم رمضان 87

  • سجاد سیفی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی