سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

اکنون

شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۰۶ ب.ظ

ساعتم اکنون است

و من از ثانیه ها پرسیدم

                که شما تا به کجا همسفر ما هستید؟

آن یکی می خندید

آن یکی گریان بود

همه آواز هماهنگی

و خروسی می خواند

روی پرچین زمان

ساعت از خواب پرید

ساعتم روشن شد

همچنان می رفتند

ساعتم اکنون بود

ساعتم هم صحبت

همچنان خندانند

همچنان گریانند

لحظه ها سیلانند

پشت این ساعت من

همگی پنهانند .

مهر 86

  • سجاد سیفی

نظرات  (۱)

خیلی قشنگ بود!
پاسخ:
سلام بینهایت از لطفتون سپاسگزارم . ,

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی