سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان
به نام آن یگانه حق که او به من امید داد
دلم به روشنای اش به روشنی نوید داد
به هر دری که بسته است طلب از او کنم که او
به هر دری که بسته بود همان درش کلید داد


 

شاید امشب متولد بشود

منتظر باید بود

منتظر باید رفت

سوز سردی است ولی،

پنجره باز کنم

نام او را بگذارم، سجاد

نام او سبزترین جلوه ی آغاز درخت

کودکی بازی گوش

که در او آینه ها می تابد

آن دل باغچه اش تا به ابد لبریز است

سفره اش برگ گلی

جیره اش یک شبنم

چشم او رنگ خداست

پشت آن پنجره هاست

دل او اینجا نیست

دل او در پی یک قاصدکی نامه به دست بی تاب است

دل او اینجا نیست

واژه ها منتظرند

و همه پنجره ها

سوز سردی است، ولی

منتظر باید بود

منتظر باید رفت

شاید امشب متولد بشود.