سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۵ مطلب با موضوع «زمزمه های درون» ثبت شده است

راه رفتم و نشستم، خواستم چیزی بنویسم؛ ولی دیدم زبان گفتنش را ندارم . باید صبر کرد؛ شاید بیاید واژه ای که در سفر است. شمردم روزهایم را. برای خودم افسانه ای شده ام . آینه روبروی من هست و من روبروی آینه .عمیق می شوم و غرق در درون آینه و خودم؛  گم می شوم، گم می شوم، گم . پشت سرم عکس کودکی است شبیه خودم . می روم تا خودم و می روم تا او . به زور سیب هم شده می خندم. چشمهایم را می بندم . گریه می کند . تازه متولد شده، خیلی کوچک است. نمی داند ولی می دانم، زندگی او را در آغوش گرفته خواهد برد  به سمت ناکجاها، شاید به آب، شاید به  آفتاب و روزی درون خاک های سرد .هوا گرم است و من در درون خود روزهای سرد را تجربه می کنم. در گیر و دار رزم مقدس او تیر خورده است و پشت خاکریزهای قلب خسته ی من درد می کشد . در حمله قبلی قلبم شکست خورده ام . ولی می دانم، این بار نوبت پیروزی آینه هاست .

کودکی ام

در حوالی خود چرخ می زدم، دیدم از سه سالگی ام نزدیک بیست و هفت سال می گذرد . یادش بخیر دوسالگی ام . یادش بخیر یک سالگی ام . یادش بخیر زمانی که هنوز هیچ بودم در هیچستان ! آمدم و شروع شدم، یک سالگی، دو سالگی، سه سالگی ... و حالا در حوالی سی سالگی ام ایستاده ام . پشت سرم را غبار گرفته و پیش رویم در مه فر رفته و ناپدید . همیشه رسیدن به بیست سالگی را دوست داشته ام؛ رسیدم، گذشتم . و حالا در حوالی سی سالگی ترسی غریب روحم را آزار می دهد . دستی تکان می خورد و می گوید خدانگهدار بیست های قشنگ، بیست های زشت، بیست هایی که در دفترم گاهی نشستید و دل کودکانه ام را شاد و دل مستانه ام را خون کردید و در خزان زندگی زرد شدید و رفتید . اینک من مانده ام و خاطراتتان؛ من مانده ام و دفتری بدون بیست و دستانی برای چیدن سیب سی سالگی تا زیر دندان زندگی مزمزه اش کنم . ترش باشد یا شیرین کرم خورده باشد یا سالم ثمری است از تمام دوران بودنم . و حالا اکنون است در حوالی سی سالگی ام قدم می زنم؛ روزی که باید متولد بشوم .

 

دست های رنگی بی خواب است
شب نشسته پیش او مهتاب است
چشم ها آسمان می خوانند
دل برای رسیدن چه بی تاب است .

شب است . روشن مثل همیشه . چشمانم خسته ی خواب، و خواب همیشه مرا ربوده است . نقش گلی به رنگ سرخ بر بالشم نقش می کنم؛ با ساقه ای پر از خار . ساعت هنوز خواب نرفته است . و من در پی عقربه های سرخ زندگی ام . حتی لحظاتی که پشت خاکریز های قلبم شاید مرگ در پی حمله ای است . خواب کولاک می کند . فردا باید پشت بام چشمانم را حسابی بروبم . فردا باید بروم . و امروز هم باید می رفتم که نرفتم!

فردا باید نقشی کنم از مرغ دلم که بال و پر می زند در این قفس . امروز هم باید نقشی می زدم که نزدم . همیشه نقاشی ها ناتمام می ماند . وقتی می خواهی تمامش کنی قصه ای شروع می شود . و دوباره رنگی و دوباره نقشی . همیشه نقاشی ها ناتمام می ماند . شبیه من، شبیه پاهایم، شبیه قصه های شهرزاد . فردا باید بروم . امروز هم باید می رفتم که نرفتم !

مدت هاست فکر می کنم چیزی کم است . شاید چیزی شبیه بهار درخودم، بیداری . همیشه چیزی کم است . خواب، چشمان خسته ی مرا دزدیده است ؛ خواب هایم تاریک ؛ در حسرت خواب های روشنم . جایی که من هیچ می شوم .

 و چه خوب می شد؛ می توانستم، تمام کتاب هایم را با یک جفت چشم تازه برای دیدن عوض می کردم . نگاه می کنم ؛ نور که به چشمم می رسد شکسته شده و روحم را خراش می دهد . خرده ریزه های نور های رنگی در پایم می ماند و آزار می دهد . پایش می لنگد . همیشه چیزی کم است . چیزی شبیه دوست . تا امانتی اش را که در جیبم مانده صحیح و سالم تحویل بدهم .

امروز صبح دوباره مثل همیشه گنجشک ها زودتر سلام کردند ؛ من بیدار شدم . درخت لبخند زد . پای شبم را درون تشت مسی خورشید شستم . بلند شدم که راه بیافتم ، شب شد . روز هایم کوتاه و شب هایم یلدایی است.

قصد دارم چیزی را پیدا کنم . ولی نمی دانم چه چیز را . کم حافظه شدم ام ؛ این مشکل مدت هاست که با من است . برای اینکه پیدایش کنم باید نوشت ؛ نقش کرد . بر روی در و دیوارها، سنگ ها، مهرها، چوب ها، شیشه ها، در های بسته ی بانک ها و اسکناس های عید نو؛ کار همیشگی من است . ولی پیدایش نمی کنم . همیشه چیزی کم است.

 

 

تنها, اتاقی تاریک; دلی بدون خلوت, پر از ازدحام اضطراب. حتی گوشه های سقف دلم را خراش می دهند. بدون گنبد, شاعری بی کلام و کلمه . آرام برگشته و در گوشی به خود می گویم:
نمی دانم. نمی دانم. نمی دانم