سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۱ مطلب با موضوع «دوبیتی و رباعی ها» ثبت شده است

مرگی رسیده و شیرین، بچین تو جان مرا

در قاب روشن چشمم ببین نهان مرا

خالی کن این دل سنگین دوباره با نم اشکی

این قلب خسته به دوشش کشد جهان مرا

...

در حمله های قبلی قلبم تیر خورده است

از ترکش غرور تو سیلی سیر خورده است

در پشت خاکریز امیدم مهربانی ات

بی عشق سرباز خسته ات زنجیر خورده است

در جاده هستی و مسیرم صحرا

از چشمه ی چشمان تو سیرم دنیا

در فصل خزانم غزلی باش مرا

تا شب غزلم خوانده و میرم فردا

 

 

هر آخر ماهی که به فیشش نظر اندخته است

دل، ماهی آزاد به یک تنگ زر انداخته است

سمت بازار رود یا که خودش را به ارس اندازد

دل به دریا زده خود را خزر انداخته است .

                                              

                                                                        آخر هر ماه

 

تمام حاصل عشقم تو بودی

تو بودی من یکان را دو نمودی

سپس در آینه تقسیم کردیم

هزاران بیت و صدها نو سرودی

 

 

تا به دریای دلت آب روانی بودم

در پی چرخ زمان پای دوانی بودم

کودکی رفت که از سیب رسیدن پرسد

پیر آن شهر شدم گرچه جوانی بودم .

 

                                                            1396/02/08

 

امروز جسم من از تاک می خورد

روحم ز درد جدایی چاک می خورد

در باغ زندگی ام فصل زرد هست

روزی تمام جسم مرا خاک می خورد

در سردی صبحی که دلم غمگین است
سربی شده بیتم و کمی سنگین است
شیطان گل امید دلی را سر زد
بی یاد خدا شد دل اگر, مرگ این است.

فجر است و نامه ی تقدیر مهر شد

صبح آمد و گذشت و دلم ظهر شد

شام است و راهی شب می شوم، خدا !

این دل برای تو آیا دمی طُهر شد؟

 

چشمان تازه بیاور نگاه کن

صبح آمد و نظری در پگاه کن

در دفتر ثبت نگاه خود

بانوی آفتاب راعقد ماه کن .

دشمن برای خودش فکر چاره است

ماه از نگاه کجش بی قواره است

ترکیب آهن و ماه و دروغ محض،

دجّال این زمانه ی ما ماهواره است .

بی تو همیشه غزل نیمه کاره است

ماهی و چشم تو یک استعاره است

من یک مسافر گم کرده راه،

محتاج چشمک یک تک ستاره است

...

 

 

دلم تنگ دلم تنگ دلم تنگ

به یارم می زنم با تلفنم زنگ

شقایق این دلم خونابه خون است

ببخشا با تو گاهی می کنم جنگ

دست های رنگی بی خواب است
شب نشسته پیش او مهتاب است
چشم ها آسمان می خوانند
دل برای رسیدن چه بی تاب است .

شب است . روشن مثل همیشه . چشمانم خسته ی خواب، و خواب همیشه مرا ربوده است . نقش گلی به رنگ سرخ بر بالشم نقش می کنم؛ با ساقه ای پر از خار . ساعت هنوز خواب نرفته است . و من در پی عقربه های سرخ زندگی ام . حتی لحظاتی که پشت خاکریز های قلبم شاید مرگ در پی حمله ای است . خواب کولاک می کند . فردا باید پشت بام چشمانم را حسابی بروبم . فردا باید بروم . و امروز هم باید می رفتم که نرفتم!

فردا باید نقشی کنم از مرغ دلم که بال و پر می زند در این قفس . امروز هم باید نقشی می زدم که نزدم . همیشه نقاشی ها ناتمام می ماند . وقتی می خواهی تمامش کنی قصه ای شروع می شود . و دوباره رنگی و دوباره نقشی . همیشه نقاشی ها ناتمام می ماند . شبیه من، شبیه پاهایم، شبیه قصه های شهرزاد . فردا باید بروم . امروز هم باید می رفتم که نرفتم !