سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

امام

نیمه شد ماه و نظر روی تو افتاد کشم             نقش خورشید رخت بر دل اشداد کشم

شانه بر زلف پریشان که در این باد  کشم         از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

***

هر که در وسعت چشمان بهارش نگریست          فصل سبزی شد و در گرمی ایمانش زیست

دیدم آن چشم محبت همه را گفت گریست         داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم

***

محو شد ظلمت شب با نفس روح خدا     می دمد فجر و دلم گشته پر از نور رجا

بعد از آن گوهر عشقی که عطا کرد به ما        شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا

با صفا منّت آن را که به من داد کشم

***

خسته از گردش ایامم و این در به دری      یار و یاران همه رفتند و به ره چشم تری

رهرو راه ولایت شدم  و راهبری        عاشقم عاشق روی تو نه چیز دگری

بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

***

سر به سربازی تو می هم ایران کهن       لاله گون خاک تو از خون شهیدان وطن

تا بیایی دل ما را برهانی ز محن      در غمت ای گل وحشیّ من ای خسرو من

جور مجنون ببرم تیشه فرهاد کشم

***

طفل نوپای دلم مکتب او بنشستی      مشق غم را تو نوشتی و قلم بشکستی

یادم آمد می و آن عهد که با او بستی     مردم از زندگی بی تو که با من هستی

طرفه سری است که باید بر استاد کشم

***

ماه بهمن که در آن مهر به دل افزاید      دست گرمی گره از کار دلم بگشاید

هر سحر در طلبش دست دعا می باید       سال ها می گذرد حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

 

                                                             سجاد سیفی - 1395/03/14