سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعد از مدت ها سری به دوستم زدم؛

خیلی خوشحال شد

با خودش گفت:

عجب رفیق باوفایی دارم

نمی دانست،

برای قرض کردن پول به یادش افتاده ام .

عید بود.

توی خیابون،

یه مرد با سر و وضع ژولیده ازم کمک خواست

طاقت نیاوردم کمکی نکنم

دستم رو توی جیبم بردم

آهی کشیدم و رد شدم

مرده با خودش گفت:

عجب آدم خسیسی

نمی دانست،

در جیبم چیزی نبود، به جز کارت عابر بانک خالی .