سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

پر پرواز و پریدن همه آغاز کنید

چه کسی بود به من گفت بخوان ؟!

که بخوان سوره ی آغاز شدن

یخ دل آب کنید

دل پژمرده ی تان را همه سیراب کنید

سر این سفره ی شب

روشنایی شده مهمان

شب سردی است؛

ولی پنجره ها باز کنید

شب اخموی زمین،

دل شب، شب پره ای

لب فانوس شما سیر شود

زن آن خانه ی تان پیر شود

پر پرواز و پریدن همه آغاز کنید .

 روستای قره قشلاق - آذر ماه 86

کودکی ام

در حوالی خود چرخ می زدم، دیدم از سه سالگی ام نزدیک بیست و هفت سال می گذرد . یادش بخیر دوسالگی ام . یادش بخیر یک سالگی ام . یادش بخیر زمانی که هنوز هیچ بودم در هیچستان ! آمدم و شروع شدم، یک سالگی، دو سالگی، سه سالگی ... و حالا در حوالی سی سالگی ام ایستاده ام . پشت سرم را غبار گرفته و پیش رویم در مه فر رفته و ناپدید . همیشه رسیدن به بیست سالگی را دوست داشته ام؛ رسیدم، گذشتم . و حالا در حوالی سی سالگی ترسی غریب روحم را آزار می دهد . دستی تکان می خورد و می گوید خدانگهدار بیست های قشنگ، بیست های زشت، بیست هایی که در دفترم گاهی نشستید و دل کودکانه ام را شاد و دل مستانه ام را خون کردید و در خزان زندگی زرد شدید و رفتید . اینک من مانده ام و خاطراتتان؛ من مانده ام و دفتری بدون بیست و دستانی برای چیدن سیب سی سالگی تا زیر دندان زندگی مزمزه اش کنم . ترش باشد یا شیرین کرم خورده باشد یا سالم ثمری است از تمام دوران بودنم . و حالا اکنون است در حوالی سی سالگی ام قدم می زنم؛ روزی که باید متولد بشوم .

 

دکلمه آیه های زمینی

صداقت آینه ای خوب می دانی
نشانده ام بوسه به روی تو پنهانی


به شوق دیدن رویت دلم هوایی شد
هوای قافیه ها به سمت پریشانی


نهال سبز حضورت به ریشه در خاکم
برای باغ محبت ترنم بارانی


زلالِ چشمه یِ چشمت همیشه شیرین است
بیا به داد من این گلوی عطشانی


دقیقه های سکوتم به رنگ تنهایی
نوشتم عاشقانه در شبی زمستانی


بیا دو دست دعا را به آسمان بخشیم
در این لحظه های قشنگ عرفانی


به قطره قطره ی اشکم خیس شد کاغذ
در آخر شعرم به مصرع پایانی .

 

مشهد مقدس - 88/11/18

 

چه بگویم و نویسی، به قلم بگویم، آری !
چه بگویم و نویسی، ز شهید و عشق جاری


دل من چه ها شنیدی نغمه ی بهار و بلبل
همه از روز جدایی تیغ و سرو و سربداری


شب رفتن و رسیدن آخر قصه شنیدن
ز بهار دل بریدن به وصال نوبهاری


ره او کنم گدایی طلبم شفا  ز راهش
به هوای یک نگاهی ز ندارم و نداری


ره سرخ این شهیدان رگ عشق و زندگانی
بروی ره حبیبان نرود به پای خاری


لوح جاوید شهادت بدرخشد همچو خورشید
به جبین هر زمانه چه نگاشت، خوش نگاری


دل من بپوسد اینجا دل بی هنر بمیرد
من بی هنر هنر را ز شهید جویم، آری !

 

1385

دست های رنگی بی خواب است
شب نشسته پیش او مهتاب است
چشم ها آسمان می خوانند
دل برای رسیدن چه بی تاب است .

شب است . روشن مثل همیشه . چشمانم خسته ی خواب، و خواب همیشه مرا ربوده است . نقش گلی به رنگ سرخ بر بالشم نقش می کنم؛ با ساقه ای پر از خار . ساعت هنوز خواب نرفته است . و من در پی عقربه های سرخ زندگی ام . حتی لحظاتی که پشت خاکریز های قلبم شاید مرگ در پی حمله ای است . خواب کولاک می کند . فردا باید پشت بام چشمانم را حسابی بروبم . فردا باید بروم . و امروز هم باید می رفتم که نرفتم!

فردا باید نقشی کنم از مرغ دلم که بال و پر می زند در این قفس . امروز هم باید نقشی می زدم که نزدم . همیشه نقاشی ها ناتمام می ماند . وقتی می خواهی تمامش کنی قصه ای شروع می شود . و دوباره رنگی و دوباره نقشی . همیشه نقاشی ها ناتمام می ماند . شبیه من، شبیه پاهایم، شبیه قصه های شهرزاد . فردا باید بروم . امروز هم باید می رفتم که نرفتم !

امروز بچه ها

یک فصل تازه شد

با دست های سرد

با باد خوش زبان

او مهر مهربان

اینجا چه گرمِ گرم،

آنجا چه سردِ سرد،

بیرون این کلاس

درسی دوباره شد

یک برگ منتظر

یک رنگ تازه داشت

سبزی به رخ نداشت

او زردِ زردِ زرد

پیراهنی جدید

بادی که می وزید

در پشت این نگاه

حرفی دوباره داشت

او تاب خورد و رفت

با دوستان خود

مهمان خاک شد

او منتظر نشست

ناگاه یک نفر،

شاید که بی خبر

پا بر رخش گذاشت

پا روی آن نگاه

خش خش کنان شکست

پیمان کهنه را

با خاک او ببست

پیمان تازه را .

 

قره قشلاق - مهر 86

 

مدت هاست فکر می کنم چیزی کم است . شاید چیزی شبیه بهار درخودم، بیداری . همیشه چیزی کم است . خواب، چشمان خسته ی مرا دزدیده است ؛ خواب هایم تاریک ؛ در حسرت خواب های روشنم . جایی که من هیچ می شوم .

 و چه خوب می شد؛ می توانستم، تمام کتاب هایم را با یک جفت چشم تازه برای دیدن عوض می کردم . نگاه می کنم ؛ نور که به چشمم می رسد شکسته شده و روحم را خراش می دهد . خرده ریزه های نور های رنگی در پایم می ماند و آزار می دهد . پایش می لنگد . همیشه چیزی کم است . چیزی شبیه دوست . تا امانتی اش را که در جیبم مانده صحیح و سالم تحویل بدهم .

امروز صبح دوباره مثل همیشه گنجشک ها زودتر سلام کردند ؛ من بیدار شدم . درخت لبخند زد . پای شبم را درون تشت مسی خورشید شستم . بلند شدم که راه بیافتم ، شب شد . روز هایم کوتاه و شب هایم یلدایی است.

قصد دارم چیزی را پیدا کنم . ولی نمی دانم چه چیز را . کم حافظه شدم ام ؛ این مشکل مدت هاست که با من است . برای اینکه پیدایش کنم باید نوشت ؛ نقش کرد . بر روی در و دیوارها، سنگ ها، مهرها، چوب ها، شیشه ها، در های بسته ی بانک ها و اسکناس های عید نو؛ کار همیشگی من است . ولی پیدایش نمی کنم . همیشه چیزی کم است.