سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

سجاد سیفی

تَب نوشته های وِب

آشنایی
سجاد سیفی

کوله بار غزلم بسته سفر خواهم کرد
دل به دریای دلت داده گذر خواهم کرد
ابر غم آمد و بر سطح دلم باریدم
بر دل سنگ خودم خورده اثر خواهم کرد
صحبت عشق زیاد است ولی فرصت کم
حرف دل را به تو گفته مختصر خواهم کرد
راه من از طرف شهر شقایق افتاد
گونه ی سرخ شقایق تر تر خواهم کرد
سینه ی من صدفی وسعت چشمت آبی است
خون دل می خورم این اشک گوهر خواهم کرد
گاه در طول سفر جاده پر از سنگ شب
با قدم های تو این راه سحر خواهم کرد .

پیام های کوتاه
  • ۲۴ بهمن ۹۲ , ۰۰:۰۶
    محبت
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

طرح گرمای دلم

                        روی تاریکی و سرمای زمین می ریزد

شعله ی سبز خیالم سرریز

آسمان شده سرریز از فجر

نقطه های دل او پنهان نیست

و چقدر فاصله ها نزدیک است

و اگر روی دلش دست کشم

ممکن است لق بشود

                              و بیافتد به زمین

و چه زیبا می شد

روی سجاده ی شب

                          می شود سجده ی بارانی شد!

 

86 - روستای قره قشلاق قوری چای

 

تک بیت

الف او در میان یار و ما او را ندیدیم

به دنبال صدای واج های لام و می میم

 

همیشه زرد نگاهم به آبی نظرت هست

بیا که ساقه ی خاکی همیشه سبز بماند

 

 

دست به دامن توام  زبان الکنم تهی

آیه ی صبح صادقی تا به طلوع پگاه تو

 

یار چو بگذری ز دل بلبل بی ترانه را

گوش خراش نای من ساز کمانچه می کنی

 

درمان دلم یارم، داروی دلم وصلش

زخم دل این دل را اغیار برنجاند

 

تضمین ( شعر قدیمی )

به تو گفته ام نگارا که ندارم آرزویی

 

"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی"

 

شب رخوت است و من هم بنشسته ام به کویت

 

چه نشسته ام در این گِل، گُل من کجاست بویی؟

 

سر صبح به عجز و زاری به طواف نور رفتم

 

طرف نگاه باران دل من به شستشویی

 

شب جمعه خوش نوازان به نوای دست باران

 

بنواز خشک دل را که بدون او نرویی

 

قدمی به کوی دل بین همه فرش انتظارم

 

برسان به عرش فرشم من این یتیم سویی

 

تو همیشه رخ نمودی من بینوا ندیدم

 

به امید فجر جمعه لب من شکر بگویی

 

نفسی نمانده باید برسد به آسمان دل

 

لب داغدار ظلمت بکند چه وا و وویی!

 

دهم اَر وجود خود را به حریم سبز یک مرگ

 

به خدا نمانم آنجا چو نگار دارم اویی

 

 

برای شکار این دل دو بال و صد باز آر

ببر وجود یوسف من را به سوی یک بازار

اگر ظریف جنس دلم پسندتان نشود

قدم به چشم ما بگذار و حریر دل باز آر

 

ساعتم اکنون است

و من از ثانیه ها پرسیدم

                که شما تا به کجا همسفر ما هستید؟

آن یکی می خندید

آن یکی گریان بود

همه آواز هماهنگی

و خروسی می خواند

روی پرچین زمان

ساعت از خواب پرید

ساعتم روشن شد

همچنان می رفتند

ساعتم اکنون بود

ساعتم هم صحبت

همچنان خندانند

همچنان گریانند

لحظه ها سیلانند

پشت این ساعت من

همگی پنهانند .

مهر 86